Tuesday, November 03, 2009

خوشبختی

و من می خواهم بنویسم تعریف جدیدی از خوشبختی را
...
خوشبختی حس عاشق بودن و عاشقانه زیستن است
دوست داشته شدن و معشوق بودن

تنفس بازدم یار و بوییدن رایحه عشق

شنیدن زمزه های عاشقانه و حس کردن یک آغوش گرم

تصور هر لحظه یک اتفاق

نو شدن از یک نگاه خیره هنگام خوردن صبحانه

کشف یک طره مو در ناز بالش شبها

حس آزاد بودن از بند کینه و حس دربند بودن از فرط عاشقی
که دربند بودن از عشق ، همان آزادیست

حس کردن مهربانی خالص
یک حمایت ناب
یک محبت بی دریغ و بی منت

طولانی ترین بوسه دنیا

سیر نشدن از بودن و زیستن در کنار یکدیگر

نهایت صداقت

اعتمادی بی نظیر در پس پرده های ابهام

دیده شدن و دیدن

شنیده شدن و شنیدن

نگهداری همه خاطرات در اعماق یک دل

امید به بهتر زیستن

هر روز عاشق تر از دیروز بودن

و

هر لحظه حس خوشبخت بودن


Tuesday, August 04, 2009

نوشتن می خواهد دلم از هر چه که در این دل پریشانم موج موج می زند و من یارای تعمق ندارم
دلم پر شده از عشق
پر شده از کینه
...پر شده از خالی

اولین بار است دریا زده موج این دریای آرامم
"
من بچه دریام نفسم پاک علی "
ولی انگار که نه انگار
سرمای وجودم در این گرمای تابستان می تراسندم از
...
اما نه مرگ را ترسی ندارم
ترسم از بی آرزویی است
که بی آرزویی همان مرگ است
....
باباییم قبل از مرگش هیچ آرزویی نداشت
...
سرم سنگین است از هوس
از سودا
از جایی دور
آن طرف این کره خاکی
و دلم خالی است از نشدنها
و خسته از انتظار برای هر نقطه این خاک
...
وطنم کلمه دشوار زندگیم شده
هجی کردنش برایم سخت
ای کاش بی وطن بودم
مثل سهراب
...
در انتظار یک سفر
بی تاب تر از همیشه
و سرنوشتم در پی این سفر می دود آرام آرام
:می گوید
صبور باش
و من هر روز
صبر را هجی میکنم شاید یادش بگیرم
...
به دنبال روزگاران کودکیم
روانه گشتم در پی این امواج که اقیانوسها راه است تا میعاد گاه
...
یادت هست مامان بازیهای کودکانه ام را؟



Saturday, January 10, 2009

و یک روز تمام خواهم شد

و روزی تمام خواهم شد
برای دیدن برگی بهتر از زندگی
......
و اینجا دلتنگیم را جا خواهم گذاشت
در دل بزرگ شهلا با لهجه شیرین اصفهانی
با تمام بی تفاوتش نسبت همه چیز
می دانم
می دانم
بیشتر از همه دلتنگم خواهد بود
شهلا
یادت هست
من همان دختر پولدار بی غم بودم
یادت هست
...........................


و اینجا دلتیگیم را جا خواهم گذاشت
در قد بلند آزاده
یک غول مهربان
جقدر حسودیم می شود به قدی که از من بالاتر است
آزاده
یادت هست من تو را تا خانه می بردم تا تنهایی خودم را پر کنم و چه صبورانه به ورورهای ناتمام من گوش میکردی
...........................


و اینجا دلتنگیم را جا خواهم گذاشت
در تمامی ادب مسی
او در دلش خواهد گفت
"ساکت شو
و من او را در دنیای دیگری خواهم دید
شاید تا آن موقع با ادب شده باشم
مسی
دوستت دارم هر چند که تورا کوتاه یافتم
و یادت خواهم داد در در کلاسهای خصوصی رایگان
دونت ووری بیبی
...........................


و اینجا دلتنگیم را جا خواهم گذاشت
در عزیزم گفتنهای سولماز
چقدر مهربانانه به من گوش می کرد
سولماز
همیشه همین طور به سیب زمینی پشندی بودنت ادامه بده
من همین را دوست دارم و نامش صبوری است
نه چیز دیگر
...........................


و اینجا دلتنگیم را جا خواهم گذاشت
در دقت سمیه برای همه برنامه هایی که میریخت
و برای همه ساپورتهایش
سمیه
خانم مهندس نگران نباش
...........................


و اینجا دلتنگیم را جا خواهم گذاشت
برای انگولک کردنهای فاطمه
فاطمه
عروسیت مرا جا نگذار
...........................


و اینجا دلتیگیم را جا خواهم گذاشت
در همه چیز های قشنگ دنیا
تمام چیزهای قشنگی که شما دوستان به من دادید و سنگ صبور تمام حرفهایم بودید
دوستتان خواهم داشت برای همه عاشقانه هایتان
دوستتان دارم
و سپاسگذار از او که من را با شما آشنا کرد

می دانم که میدانید که آنچه در ظاهرم بود
در دلم نبود
و حرفهایم
حرفهای تند مزاجام تنها سپری بود برای تمام مشکلاتی که داشتم
دوستتان خواهم داشت
و می دانم همچون شماهایی را نخواهم یافت

و اینجا دلتنگیم را جا خواهم گذاشت

چون شما دیگر همکارانم نیستید
بلکه دوستانم هستید
تنها دوستانی که دارم
برایم بمانید
و دوستم داشته باشید
تمنای محبتان برایم خوشحال کننده خواهد بود
...........................


و اینجا دلتیگیم را جا خواهم گذاشت
در تمامی قلبهای بزرگتان که همیشه نگرانم بودید
و همه عشقهایی که به من ورزیدید

Tuesday, August 26, 2008

انتظارانه

و صدای زنگ مرا تا ابدیت تنهایی می برد
روزی که اشک خواهیم ریخت برای یک شروع دوباره
روزی که امیدوارم صندلی بغلیم اشنا باشد
روزی که اگر بیاید

...

شادیهایمان در پس مستی عرفانمان است
هر چه ساقی بهتر
شادی هم بیشتر
دلمان عادت کرده به عرق ساقی و جام ازلی در دهانمان گوارا تر
در پس مستیمان پنهان میکنیم آنچه در دلمان است و بغضمان را روانه چاه فاضلاب می کنیم تا شادی در چشممان جاری شود
مهسا دلش مادرش را می خواهد و شقایق دهانش باز است و به معده خالیش اشاره میکند
قولمان یادم هست
من با مادرم بیایم و تو با غذاهایت
یادت هست
گفتی تا بعد از ماه روزه نبینیم همدیگر را
گفتی بیایید همدیگر را روزه بگیریم
یادت هست
دلم شکست وقتی گفتی
اما
تو آمدی
هر روز و هر روز
و من می دانستم که به خاطر من نیست
ولی با خودم کلک بازی کردم و دلم غنج رفت برای آمدنت که به خاطر من نبود
و من
دل بستم به پدر جدیدم
حتی زمانی که مرا میزند و من برایش آب می آورم
سوزش کمرم دلپذیر می آید برایم
پول تو جیبی هم نمی خواهم

...

و یک پارادوکس
من وبرادرم یا من همسرم


Tuesday, March 18, 2008

سال نو مبارک

سالی پر از عشق
آرزو های جدید
هدف های بزرگ
سلامتی
آرامش
بخشندگی
محبت
و پول
را
برای هر آنکس که لایق آن است
می خواهم
و از خدا می خواهم
که لایق همه اینها باشم

Thursday, February 14, 2008

one year

یک سال گذشت
و من به تو
به تویی که یادت نخواهد رفت آنچه را که بر من گذشت و می گذرد
به تویی که هستی

...

radio head
گوش میکنم
در دنیای دیگری
در آرامش مطلق
در یک هیجان ناب
و کاش زمان نمیگذشت
کاش می ایستاد
و من همچنان این آهنگ را گوش میکردم
و کاش
...
ولی
نه نه نمی خواهم
بگذار باشم در این آرامش ناب
آرامشی
که تو به من دادی
و برای همین می ستایمت
لبخند هدیه گرانی است
سالهاست کسی آن را به من هدیه نداده بود
سالهاست
....
باز هم
radio head
گوش میکنم
ترک هفت
و باز هم ترک هفت
و باز هم ولنتاین را مبارک میکنم
در جایی که متعلق به من نیست



Wednesday, February 14, 2007

Happy valentine's day

در سکوت تنهایی عاشقانه هایمان
فقط
فقط
یک پرستوی مهاجر است و بس
کوچ دلیل خوبی است برای اوج
و من وتو می دانیم
می گذرد
...
برمی گردیم و میخندیم
و هنوز جای پاها مانده بر زمینمان
من
تو
ما
جشن می گیریم
نزدیکی قلبمان را
در دوردست ترین نقطه عالم
پیش او
...
و او خوشحال است

Tuesday, November 28, 2006

سوگند همیشگی

قاطی بیزینس بازیهای بزرگان شدم
نا خواسته علاقه دارم به کلک های روزمره
و شبانگاه کودکیم گل می کند
خاله بازی و عروسکهایم تنها روشن کننده ندای درونیم هستند
کاش همیشه
سوگند بودم
و همیشه اریک بود و قر زدن هایش
و دلبری

Tuesday, April 18, 2006

هوای آمدن

و سراغت نیامدم باز ...

برای چندی در وجود پر عشقم رمیدم و ماندم

..

اما هوایت نگذاشت تا نیایم ...

باز هم می آیم و می نگارم آنچه باید

سر زنده ترین تاریخ عشق را برایت رقم می زنم و شب را با روز آشتی میدهم

شاید نگاهی بیندازی بر من پر از التماس ...

......

ترس از دست دادنت همچون لرزیدن کودکی است در گوشه شب

شب

شب کودکی ها

دلپذیری بودنت با خنده های اریک دلم را می لرزاند همچون لرزه پروانه دست خورده تاریخ

...

در میان باد و اسکیت سرکش

و توانستنت که ستایش بر انگیز است

...

و باز هم هوای دو نفره و نصفی

تکرار عاشقانه های زیستن دوباره

Thursday, March 16, 2006

سبز دلمان

و سبز بود رنگ دلمان
نه آبی نه قرمز
نه من
نه تو
ما و رنگ سبز
اما
"بود"
...
و اکنون
عشق پاره زندگیمان تشنه تپش دوباره ایست
شاید پنچر شده
هفته هاست سری به پنچر گیری علی آقا نزدیم
...
موهایم رفتند تا بنظرت کس دیگری باشم
کسی به همان نویی صفحه اول دفتر مشق
لاستیک فابریک
ضد پنچری
...
اما
با موهای تو چه کنیم؟
...

Wednesday, March 15, 2006

بی بی دل


آمدند آرام و دیر تر از آنچه باید

چه جوابی داری برای ذوق دل سوگند، شکلات هایش را تمنا می کند با نگاه معصومانه اش

منتظر تو نبوده بیشک

...


مستیمان از بهره انگور نبود ، می دانیم در دلمان چه شراب خانه ایست

نگاهشان برای انتخاب بی بی دل نبود، می دانم

می دانم

عشق را حکم می کردند و برده بودند هفت دست عشق را

...

خانه مان گرم شده بود با "شما " گفتنهایشان ، یادمان میدادنند آنچه باید را

گوشزد می کردند عشق ورزیدن را، مهر را ، احترام را ،...

هر چند دور

سیندرلا می شود هرشب ، اما کفشی نمی گذارد برای پیدا کردنش

...

ای کاش می ماندیم در ساعت ده و میخندیدیم به ترک دیوار و می ترسیدیم از انفجار یک نارنجک کودکانه کنار 206



Sunday, February 12, 2006

کاش کودک می ماندیم

و سکوتی شد برای با هم بودنمان
و من تنها غرق در افکارم

دلم صدایی ندارد

برای از هم پنهانی

شب روز هم فرقی ندارد

فقط دیده می شوی

شاد تر از آنچه باید

کمتر از هر چه هست

طلب های بیهوده

آرزوهای کوچک
سردی شب

و نگاهی عاشق

دلسوزی می کنی برای خودت و نمی دانی که راهت سر سبز نیست

باریک تر می شود هر چه طی می کنی این راه را

و ندانی آخرش کجاست

و صدا آرام تر

کاش نبود این همه

...

کاش کودک می ماندیم


Tuesday, December 20, 2005

گوشه تنها

آرام تر از یک گوشه تنها
سخت و دلباز
به دلبازی اسکروچ
و شاید شب
نگاهی بر من
بر من سر مست از آرامش بیندازد
بنشین و گوش کن
...
می آید آنچه باید
دست من وتو نیست
نوشته اند
من وتو بازیش می کنیم فقط
فروش بلیطش از تئاترهای پرستویی هم بیشتر است
منتظر نمان برای چشمهای نبمه باز غم
خیره شو به نگاه خیره اش
...
...
آذارش می دهند بیخبران از وجودش
کاش می فهمیدند فرشته درونش را
...
...
سر مست از غزل و شعر نو
به سویت می نگرم
و تمنای نگاه دارم

Thursday, November 17, 2005

آرام تر از یک شکوه عاشقانه

تبی نمانده تا برایت نکرده باشم اما
مردن هم نمی خواهم
..
شکرت
چه کوتاه اجابت می کنی در دلم را
ناز شصت می خواهد این اجابتت
من اما ناتوان
جز دوست داشتنت چه دارم تا پیش کش کنم
...
موفق باشی ای معلم دلتنگی
قسمت کن دلتنگیت را با شادیشان
...
آرامشم را با هیچ پاداشی عوض نخواهم کرد
من اینجا آرامم
آرام تر از یک شکوه عاشقانه
...
تو با منی نزدیکتر از پتوی نرمینه
نزدیکتر از ساعت رومانسون
نزدیکتر از نگاه عاشقانه ات
و من با تو ام
نزدیکتر از ساعت رومانسون
نزدیکتز از پتوی نرمینه
من وتو
با همیم
قشنگترین واژه سبز دنیای کودکانه مان




Wednesday, November 02, 2005

نقرآبی عشق

نقرآبی ترین عشق را نثارت می کنم
دوستش داری
می دانم
خوب می دانم
خسته ای
از تکیه بودن
کودکیت کم میشود
به دنبال کدام پچ پچ عاشقانه آمده ای در این بیکران خالی
خالی دل من
...
سرد می شود گاهی
نه به سردی دل او
رنج برده می دانم
رنج می برد می دانم
سر آغازش با من نبود
پایانش هم
پریشانش نکن
مدهوشش کن
غرقش کن در دنیای لذت
بگذار دمی نفس برآرد
بگذار باشد
باشد برای خودش
و نه من
و نه بهانه ای دیگر
مستم می کند صدای مهربانش
"هوا سرد شده صبحها یک چیزی تنت کن
اما چرا این همه کوتاه
...
خوابگردی تنها نمی خواهم
مرد بیداریم باش در دورترین نقطه وحشت
و بگذار بدانند
می شود به یک معصوم تشنه محبت
تکیه کرد
...
کودکیم دورترها گم شده
در پیش نمی گردم
مال من نیست دیگر
ترانه دیگریست برای شمارش گلبرگهای لذت
...
سپاسش را لایق نیستم
بزرگتر از آن است که توان پرستیدنش باشد
من اما یک ذره
...



Sunday, October 23, 2005

اشک به جای آب دهان

به جای آب دهانم
اشک جاری می شود
خالی می شود از درونم آنچه باید
توانت نیست برای کاری
تلاش نکن
یک حس قدیمی
یک خاطره قدیمی
خیلی هم سخت نیست
...
من اینجا یک نشانه هستم
از عشق
نفرت
محبت
کینه
غرور
نگرش جدید
...
اما نه
کیلومترها مانده تا راه همیشگی
خاکی و آسفالت
چه فرقی دارد
شب و روزمان یکیست
نه اینجا و نه در هیچ نا کجا آباد دیگری
سفردلم طلب کرده
به دیار یقین
به شهر عشق
به خیابان صفا
...
خانه آرامش
ندانی کجاست این ناکجا آباد
من هم
هوا اندک اندک سرد می شود
خاطراتم اما نه
...


Wednesday, October 12, 2005

نمي داني

رنگ
رنگ قرمز
خون
بيا تا نگاهي کنيم کلاغ سياه را
اينجا نيست
توانت نيست براي يافتن و ديدن
من هم
...
دستانمان روز به روز قوي تر مي شود
براي آغوش آيا؟
نمي دانم
...
شب آراميم همچو تخم مرغي زير يک مرغ
و شبنمي روي يک گل
و برگي بدون باد
...
آرامشم به هم مي خورد
حتي با نام بردن از اسمشان
هر وقت درگيرم
حساس ترم
هر وزش ملايمي طوفان مي کند اين دل بي تار را
...
تو مي داني؟
آخ
نه
نه
نمي داني
مگر مي شود دانست و آزرد
نه نمي داني
...
مي داني؟
...
شب رنگ باد دارد
حتي نمي داني رنگ باد چيست؟
من هم
...
ما ي ما کوچک است
راه مانده تا بزرگ شود
پخته شود
...
دلم تنگ است
دلم تنگ است
کجايي اي تنهاترين تنهايان
کجايي؟
...

Tuesday, October 11, 2005

در دور

در دور سبدي هست پر از لرزش
لرزش از يک نگاه خشم آلوده
از يک کلام قهر آلوده
از يک
...
و من اينجا منتظر يک لرزش
از يک شوق ديدن
از يک شنيدن دلم برايت تنگ شده
از يک نگاه بي اخم
از يک صداي کودکانه پنجاه ساله
...
عادت دارم به آنچه بايد و آنچه هست
در پيشانيم با خط خوش لرزاني نوشته اند آنچه بايد
تو نمي بيني خيره نگاه نکن
...
شادم از داشتن و نداشتن
قسمتي از آنچه بايد است
...
در دور نگاهي است که مي دانم مرا مي جويد
اما نه
راه را گم کرده است
ستاره
نشانش بده
نشانش بده
...

Monday, October 10, 2005

کنج بدون دود

صدايي نمي ياد
در خانه اش بسته است
اما پنجره باز براي چيست
دو نگاه در تنهايي به من است
درنگي نيست
وقت بسيار است
من وتو وچند گوشه خالي
يکي را از آن من کن در ديگري قلياني چاق کن
دود را ستايش کن و به آسمان نگاه کن تا دريابي افتابيش را
شايد هم
نبيني آنچه بايد
نگاه مي خواهي؟
من ندارم
اما
دو کوچه بالاتر نگاهاي ارزان مي فروشند
اما همه برچسب چشم براه دارند
آه
مردن از خوشي در يک گوشه دودي
مردن از عشق و حسادت
واژه کم نمي ياورم تا بداني خود واژه را تعريف کردم
واژه يعني يک کنج بدون دود
يک نگاه
يک خستگي
بوي تند عرق
بوي کباب
آخ
دريا
کنج من کجاست گوشه بي دودم
فکرم را روزه دار مي کنم
نيازي به فشار آوردن به معده فلک زده نيست
فکرم روزه است
نه يک ماه
براي هميشه و خالي از کنج
کنج بدون دود

Wednesday, September 28, 2005

محمود يا جيگولي

چه فرقي داره
محمود يا جيگولي
مهم اينه که مال ماست
...
اشکال نداره اگه ۵ تا دنده نداره
اشکال نداره اگه کولر نداره
اشکال نداره اگه ۱۰۰ تا بالاتر نمي ره
اشکال نداره اگه
...
مهم اينکه مال ماست
من وتو
جون کرديم براش
دعوا کرديم
خون دل خورديم
مهم اينه که
با هاش قراره خيلي جاها بريم اون دور دورها جايي که هيچ بني عهدي نرفته
جايي که خدا فقط براي من وتو ساختتش
من وتو
...
جايي که راحتيم
جايي که نفس همديگرو مي کشيم
...
جايي که صداي بال زدن پروانه ها رو هم مي شنويم
جايي که ورد زبونمون اجيجمه
جايي که
...
دوستش داريم
چه محمود باشه
چه جيگولي
دوستش داريم
...

Monday, September 19, 2005

ستايشت ميکنم

شب خسته تر از آنم که فکر کنم چه راهي را پشت سر گذاشتيم و کجاييم
اما
گاهي
سرم را برميگردانم
و
مي بينم
...
راه
به من آموخت
که او هست
آنچنان وجودش را اشکار مي کند که توان انکارش نيست
زماني که تو را از آب به من داد
زماني که مخلوطه بازارم را برايم دشتي صاف و بي نشان کرد
زماني که شعله هاي فتنه ديگري را خاموش کرد
زماني که محبت آنان که بودند و من نمي ديمشان را برايم نمودار ساخت
زماني که قهر و کين را به عشق مبدل ساخت
زماني که صدايش کردم و جوابم داد
زماني که با من بود
زماني که هديه ها برايم آورد
زماني که من را به من نشان داد
زماني که تو را به من داد
زماني که من و تو را ما کرد
او بود همه جا بود
حتي کنار سه تار شکسته کنار شمع داني خم شده
کنار سکوت روز و هيا هوي شب
بود تا تيمار کند مرا تو را ما را
بود
همه جا بود
ستايشش مي کنم
چون از آن اويم
ستايشش مي کنم
چون او در من است
چون من در او
ستايشش مي کنم
چون همه وجودم را با او تقسيم ميکنم
حتي غرورم را
حتي خودم را
حتي ..
ستايشش مي کنم
چون تنها از آن من است
چون نگاهش يراي من است
احساسش دلتنگيش و تنهاييش
ستايشت مي کنم اي زيبا ترين زيبا ييها
اي معبود من
اي آنچه هزاران نام داري
ستايشت مي کنم
به شيوه خودم
به شيوه اي که تو يادم دادي
ستايشت مي کنم

Monday, August 29, 2005

يادت هست

مي آيد بوي دل انگيز آشنايي
يادت هست
دلمان مي تپيد براي ديدن
ضعف رفتنهايشان يادت هست
يادت هست
بيدار كردنهايم يادت هست
يادت هست
بوسه هاي يواشكي را زير درخت سر كوچه
يادت هست
رسيدم بهت زنگ مي زنمهايت را
يادت هست
پارك نمك زندگي را
يادت هست
قوانينمان را
يادت هست عاشقانه هايمان
قوري قرمز سوراخ
صداي دل انگيز اخ و تف هايش
گرماي الكل صنعتي
اولين همبر گر
خانه تكاني ولنتاين
بالش سبز پشمي
بخاري برقي
بارليف نا تمام
يادت هست
يادت هست تولدت را
اريك را
كيك امپراتور را
پيتر سياه را
همه را همه را يادت هست
يادت باشد
يادت باشد
بويش مي آيد
تپش قلبمان را مي شنوم
يادت باشد


Saturday, August 27, 2005

بيد و باد

چرخاندمان سرمان گيج نرفت
لرزاندمان ما ايستاديم
حكايت بيد است و باد
ما از اونهاش نيستيم
حوصله ات سر مي رود
من اما خسته دردم
اريك كه مي شوي مظلومي مثل من در خواب
وقتي بغلم مي كني از خواب بيدار مي شوم اما دلم هري مي ريزد مثل وقتي كه سوار بوديم
...
غمت نباشد
هفته ديگه هم مي آيد
غمت نباشد

Saturday, August 13, 2005

مخلوطه بازار

كودكانه مان مي گيرد گاهي
زمان گم شده زندگيمان است
يافته هايمان قد نمي دهد به فهمش
ما فقط پيش مي رويم
صدايمان از درون است
زماني نمانده به يك تولد كوچك با آدمهاي بزرگ
آدمهايي كه وجودشان نه از بهر تبريك است
براي آن نيامده اند بيشك
به دنبال حرف و حديث خودشان هستند
من و تو مي دانيم
من و تو مي دانيم
چه گذشته بر اين متولدان شه ماه
تولدشان در مرداد است
روز يك مرد بزرگ
خوابهاي عمه مينا تعبير زندگيت مي شود؟
نمي دانم
نمي دانم
و توهم نمي داني
ولي او
چرا
باران زده بود ديشب زمين
تو كه نمي خواهي بگويي به خاطر شعر من نيست
...
ستاره آي ستاره
...
بارون ببار دوباره
...
ستاره من و تو

............................

نشاني از قهر كين ميبينم
در اين كيك تولد
واگذارش مي كنم به او
او مي داند ته دل همه آدمها را
حتي آنانكه فقط لباس آدميت بر تن دارند
شب سردي داشتي
و من هم در كنارت
مچاله ميشوي از سرما
روزي
لحظه اي
يادت باشد اين مچاله شدنهايت را
آن روز دل انگيز هم مي آيد و مي رود
و من و تو سياهي روي زغال دان را مي نگريم
...
قرمزيش دلم را مي زند
دوستش ندارم آن نقش به هم بافته را
غرور تو را بالاتر از هر ترنجش و هر شانه اش مي دانم
...
از همه جاهاي دلم گفتم
ببين پريشاني دل را
مخلوطه بازاريست اين دل من



Saturday, July 30, 2005

مظلوم ظالم

و چه ساده نگاه مي كني
عبرت بگير و به ياد داشته باش
نامرديها و پليديهايشان را
چه كردند با تو
با من
و با زندگيمان
سادگي را نثار سادگيها كن
نگذار بارها بارها فريبت دهند
يادت نرود روزهاي ابري را
با ديدن يك شمع نور خورشيد را حس نكن
خورشيد باش
نه منتظر نور
ببين
واقعيت را ببين
زود تحت تاثير قرار نگير
عوضشان نميشود كرد
پوستشان را چرا
ذاتشان را نه
گريه هايشان را از روي محبت نبين
ترس از عقوبتشان است
مارهاي خوش خط خالي هستند
نذار فربيت دهند
مظلوم بودن تو
ظلم نا خواسته ايست به من
اين را بدان و ايمان داشته باش
زماني كه براي من احترامي نيست براي تو هم نخواهد بود
من را از تو نمي دانند
خدا نبخشدشان
از سر گناهانشان هم نگذرد
...
مي نويسم تا يادم نرود
بلاها
و
گناهانشان را
مي نويسم تا يادم باشد
دخالتهايشان را كه به جز كين و حسادت در آن چيزي نمي يابم
مي نويسم تا يادم باشد
بي احتراميهايشان
بي مسئوليتشان
نا مسلملنيشان
كينه هايشان
....
آخ .. آخ
چه مي كنند اين مسلمانان نامسلمان
خدايا شاهد باش
نمازخوانان بي نمازت را
نمازشان هم عين گناهانشان
...
مي نويسم
تا يادم باشد
چه بر من كردن
بر تو كردند
بر زندگيمان كردم
....
مي نويسم
تا ....