Saturday, February 27, 2010

قر قر


دیر زمانی است که پاهایم با کسی حرف نمی زنند
اصلا کسی نمی داند آنها حرف هم میزنند
دعوایشان هم نمی شود
فقط میچو صبحها یه سراغشان می آید و گازشان میگیرد
میچو می داند آنها حرف میزنند
موجودیت مستقل آنها را درک کرده است
....
دم عید است و من در حال خانه تکانی
خانه تکانی
هارد تکانی
دل تکانی
هر آنچه در آن تکانی باشد
من به سراغش خواهم رفت
سفره هفت سین هم که با این میچو نمی شود انداخت
نمی فهمد رسم و رسومات چیست
فقط می خواهد بغلتاند و گاز بگیرد
با من حرف میزند
جوابگویی هم میکند
زیر لب فحش ناموسی هم می دهد
دم پنجره هم نمی ذارم برود
گربه های نر محله ما اذیتش میکنند
کلی فحش یاد گرفته است دختره ی شیطون
راستی من مامانش هستم نه خاله اش
خاله ریچی ، خاله اش است
صبحها که بیدارم میکند
یواشکی ماچ هم میکند
دم در دستشویی منتظر می ماند
و قر قر میکند
تا زودتر غذایش را بدهم
عصر ها هم صدای پایم را می شناسد
باز هم قر قر میکند
هر وقت در را باز میکنم
شاکی است از این همه ساعتی که تنهایش می گذارم
با توپهایش بازی میکند
بعضی وقتها به آنها هم قر میزند
تلوزیون هم دوست دارد
مخصوصا فیلم های پر رنگ و پر تکان را
قرار است عید برود خونه مامان بزرگش
البته هنوز دعوتی نشده
ولی خوب
...
برایش غذا گذاشته ام ببرم
می دانم منتظر است
و باز هم قر قر خواهد کرد
...

Monday, February 01, 2010

حوصله ام گم شده است

حوصله ام گم شده است
جایی در آن دور دستها به دنبال یک قاصدک می دود
...
دلم هیچ چیز نمی خواهد
خسته شده از خواستن
کمی هم دلش برای دشت و دمن تنگ شده
می دانی
دشت و دمن خونم کم شده است
یعنی چه
...
دلم رودخانه میخواهد و آفتاب
و یک سد سنگی
و آتش
و قلیون
و دود
...
دلم هیچ چیز نمی خواهد
دلم یک جاده می خواهد برای رفتن
رفتن و رفتن و نرسیدن
جاده ای که مجبور نباشم سرعتم را روی 120 نگهدارم
برود تا آنجا که پایم اجازه می دهد
...
دلم هیچ چیز نمی خواهد
دلم مه می خواهد
مهی که نتوانی تا دو متری را ببینی
تمام تنت شبنم شود وقتی راه میروی
...
دلم هیچ چیز نمی خواهد
دلم کیف پول چرمی هم نمی خواهد
آینه قدی هم نمی خواهد
قابهای نهگانه هم نمی خواهد
ریمل هم نمی خواهد
پژو 206 خانوم دکتر هم نمی خواهد
دلم هیچ چیز نمی خواهد
دلم پر شده است
پر شده است از بی حوصلگی
آخر
حوصله ام گم شده است

Monday, January 25, 2010

خیلی وقته پروانه ای به دنیا نیامده

خدا یا ...
ما را به راه راست هدایت کن
این روزها زیاد میگویم
و هیچ نمیشنوم

نارنجی شده ام
رنگم براق شده مثل بالشتکهای نارنجی سی و پنج در سی و پنج
بوی آدامس خرسی می دهم
و هوای کودکی میکنم

و خسته از بزرگ بودن
به دنبال مهسای 5 ساله میگردم
یک سال بزرگ شده ام دیگر 4 ساله نیستم
تغییر نام داده ام
و پدر جدید

همیشه از بزرگ بودن خسته ام
همیشه

بچگیم به بزرگی گذشت و بزرگیم در آرزوی بچگی

دلم هنوز غیجوجه می رود برای شادمانه های کوچک

با عروسکه توپولوام .. آقای ماچو را می گویم
ذوق میکنم

و با باز کردن تخم مرغ شانسی ای که جایزه اش را دوست ندارم غمگین می شوم

میبینی اصلا تغییر نکرده ام
همان جور که دوست داشتی مرا
نوشته ها با پاک شدن پاک نمی شوند
در ذهن ما بچه ها می مانند
آنها را که نمی شود پاک کرد

یک دوست جدید دارم
بابوچکا را می گویم
اصلا هم خیالی نیست
با هم بازی میکنیم
وروچکا
Verochka
اسم جدید ام است
چ هم دارد
روسی هم هست
به دنبال یک هشتم نژادم می گردم
اصلیتی که گم شده است
...
نمیداند چقدر دوستش دارم و چقدر خوشحالم
گیرنده هایش ضعیف است
فرستنده های من را هم پارازیت انداخته اند
میگویند سرطان زاست
...

خیلی وقته پروانه ای به دنیا نیامده
و پر نزده
دلم برای
بال بال کردن یک پروانه تنگ شده


Tuesday, January 12, 2010

ماه دل من


و در کنار آبشار زندگی به ماه می خندم تا بداند غمهایم با دیدنش از بین نمی رود
برق ماه هم کمتر از برق انگشتریم نیست
انگشترم برق میزند مثل چشمهای تو
آخه
عاشق شده
چرا که تو در کنارمی و من به خود می بالم
می بالم از بودن و نفس کشیدن
و فورمت میکنم درایو دی را تا نباشد اثری از همه آنچه که داشتم و شاید فکر می کردم که داشتم و سرابی بیش نبود
آی خورشید
آی خورشید
برو که مهمون عزیزی در خونه دارم
می روی و به عقب هم نگاه نمی کنی
من هم نگاه نمی کنم
ولی
امروز دلم سراغ تو را گرفت
گفتم ببین گوشه آسمان ،ماه را
که چه تنهاست
چه تنهاست
اما ماه دل من تنها نیست
نشسته در کنار یار و از سبزی عشق و سفیدی راستی
میگوید
و می نوازد تارش را در پس پرده های بی کسی
و بغض میکند از خوردن بستنی پسته ای
و شالش را می بافد تا اثری باشد از او در دل آدمها
و حرف میزنیم از عشق سر به زیرمان
می خواستیم تا ته سر منزل عشق برویم
برای با هم بودن و جاودانه بودن
آخ
آخ که چه قشنگ می نوازی
این پرده های آشفته را
و من غرق در مست شدن
حالا که اینجا نشسته ام
حالا که نگاه میکنم به تو
حالا که دستهام گرم شده از نفست
حالا که می دونی
که چقدر بی قرار دیدنت هستم
حالا که می شمارم لحظه ها رو برای دیدنت
حالا که
....
بیا و بگذار که حس کنم طعم شیرین با تو بودن رو



Monday, December 14, 2009

نفس

نفسی جدید
بکش بکش عمیق تر بگذار حس کنم لحظه های تنهایی را
خانه ای جدید به گرمی سر انگشتانم
اما نه گرمتر
کمی بالاتر
همانجایی که
...
گرم و نرم و میچو در انتظار امدنم
غذا می خواهد از من
فیدش می کنم و نازش
همانطور که مرا ناز میکند
موهایم نرم شده اند
او هم دوست دارد
من هم دوست دارم نوازشهایش را
...
تنهای تنها
گاه صدای پای کودک همسایه سکوت تنهاییم را میشکند
جدول زمانبندی هم کمکی به تنهاییم نکرد
باز هم خالی هستند این سلول های اکسل دل من
به قول نگار
من همه چی را دلار می بینم و جدول
شاید به جای مهندس کامپیوتر می باست حسابدار می شدم
و یا شاید مسئول باجه پمپ بنزین که چقدر پول دارد
هر روز کلی پول دارد کلی پول
چیزی که این روزها بدست آوردنش خوشحالم می کند
مثل خیلی چیزهای دیگر که خوشحالم می کند
مثل آمدن تو
که کم کم می آیی
دور میزنی من را
و من باز هم میگویم که کی می آیی
شیرین هم که از میچو خوشش نمی آید
اتمام حجت کرد که یا جای او باشد یا میچو
و میچو هنوز منتظر من است تا فیدش کنم
...
در خانه نشسته ام به ساعت نگاه میکنم و به میچو
تا بیاید
خانه تمییز است از موهای ریخته روی زمینم خوشش نمی آید
همه را جمع کردم
چای هم دم کرده ام
خانه بوی وایتکس می دهد و کمی عطر نرگس
اما با زدن این اسپری یاس خوش بو تر هم می شود
بوی بابا بزرگم را می دهد و کلی خاطره رهایی
جانماز و روی تلوزیون گروندیک
یادم هست خوب یادم هست می گفتند انگش پایم به او رفته
اما او که می آید بوی خوش چوب می آید
هر طرف که سر می چرخانم بوی چوب است
و آخ که چه دلتنگم از شنیدن بو و نبودنش
ریچی خونم هم کم شده است
کارخانه پیچ سازی دارد این ریچی
دست به پیچاندنش هم خوب است
چ هم زیاد دارد
برای همین دوستش دارم
...
او می آید
با یک کیسه پر از خوراکی و الویز
شاید در من شباهت زیادی دیده است با خرگوش
و من می خندم
چیپس و پنیر می خوری
آب سیب چی؟
...
تلفنم زنگ میزند و یک صدای آشنا
صدایی که روتین زندگیم شده است
و یک جمله همیشگی
عزیزم صبح کی از خواب بیدارت کنم؟
...
تلفنم از ان وقتها بیشتر زنگ می خورد
اما من از آن وقتها تنها ترم
این بانک تازه تاسیس هم که هی تبلیغ میکند
مدیر عاملش مثل شانه ساز شده است همه جا را پر از تبلیغ کرده است
بانک دی را نمی گویم
بانکی را می گویم که روزی ده بار مرا یاد او می اندازد و روی دلم سنگینی می کند
کاشکی بانکی هم به نام من بود
به جای این پریزهای برق
و یا لوازم شوینده
و یا فرش مهستان که به سختی کسی را یاد من می اندازد
...
دست خطم دارد گم می شود
یادت هست میگفتی شبیه دست خط تو شده است
یادت هست
من همه چیز یادم نیست
تنها چیزهای خوب یادم هست
همه باجی هایی که می کردیم
لایی باجی یادت هست
یادت نیست
سرگرم دخترک گاز بگیر شده ای
می دانم داری نفس میکشی
بکش بکش
ای هم نفس قدیمی

Tuesday, November 03, 2009

خوشبختی

و من می خواهم بنویسم تعریف جدیدی از خوشبختی را
...
خوشبختی حس عاشق بودن و عاشقانه زیستن است
دوست داشته شدن و معشوق بودن

تنفس بازدم یار و بوییدن رایحه عشق

شنیدن زمزه های عاشقانه و حس کردن یک آغوش گرم

تصور هر لحظه یک اتفاق

نو شدن از یک نگاه خیره هنگام خوردن صبحانه

کشف یک طره مو در ناز بالش شبها

حس آزاد بودن از بند کینه و حس دربند بودن از فرط عاشقی
که دربند بودن از عشق ، همان آزادیست

حس کردن مهربانی خالص
یک حمایت ناب
یک محبت بی دریغ و بی منت

طولانی ترین بوسه دنیا

سیر نشدن از بودن و زیستن در کنار یکدیگر

نهایت صداقت

اعتمادی بی نظیر در پس پرده های ابهام

دیده شدن و دیدن

شنیده شدن و شنیدن

نگهداری همه خاطرات در اعماق یک دل

امید به بهتر زیستن

هر روز عاشق تر از دیروز بودن

و

هر لحظه حس خوشبخت بودن


Tuesday, August 04, 2009

نوشتن می خواهد دلم از هر چه که در این دل پریشانم موج موج می زند و من یارای تعمق ندارم
دلم پر شده از عشق
پر شده از کینه
...پر شده از خالی

اولین بار است دریا زده موج این دریای آرامم
"
من بچه دریام نفسم پاک علی "
ولی انگار که نه انگار
سرمای وجودم در این گرمای تابستان می تراسندم از
...
اما نه مرگ را ترسی ندارم
ترسم از بی آرزویی است
که بی آرزویی همان مرگ است
....
باباییم قبل از مرگش هیچ آرزویی نداشت
...
سرم سنگین است از هوس
از سودا
از جایی دور
آن طرف این کره خاکی
و دلم خالی است از نشدنها
و خسته از انتظار برای هر نقطه این خاک
...
وطنم کلمه دشوار زندگیم شده
هجی کردنش برایم سخت
ای کاش بی وطن بودم
مثل سهراب
...
در انتظار یک سفر
بی تاب تر از همیشه
و سرنوشتم در پی این سفر می دود آرام آرام
:می گوید
صبور باش
و من هر روز
صبر را هجی میکنم شاید یادش بگیرم
...
به دنبال روزگاران کودکیم
روانه گشتم در پی این امواج که اقیانوسها راه است تا میعاد گاه
...
یادت هست مامان بازیهای کودکانه ام را؟



Saturday, January 10, 2009

و یک روز تمام خواهم شد

و روزی تمام خواهم شد
برای دیدن برگی بهتر از زندگی
......
و اینجا دلتنگیم را جا خواهم گذاشت
در دل بزرگ شهلا با لهجه شیرین اصفهانی
با تمام بی تفاوتش نسبت همه چیز
می دانم
می دانم
بیشتر از همه دلتنگم خواهد بود
شهلا
یادت هست
من همان دختر پولدار بی غم بودم
یادت هست
...........................


و اینجا دلتیگیم را جا خواهم گذاشت
در قد بلند آزاده
یک غول مهربان
جقدر حسودیم می شود به قدی که از من بالاتر است
آزاده
یادت هست من تو را تا خانه می بردم تا تنهایی خودم را پر کنم و چه صبورانه به ورورهای ناتمام من گوش میکردی
...........................


و اینجا دلتنگیم را جا خواهم گذاشت
در تمامی ادب مسی
او در دلش خواهد گفت
"ساکت شو
و من او را در دنیای دیگری خواهم دید
شاید تا آن موقع با ادب شده باشم
مسی
دوستت دارم هر چند که تورا کوتاه یافتم
و یادت خواهم داد در در کلاسهای خصوصی رایگان
دونت ووری بیبی
...........................


و اینجا دلتنگیم را جا خواهم گذاشت
در عزیزم گفتنهای سولماز
چقدر مهربانانه به من گوش می کرد
سولماز
همیشه همین طور به سیب زمینی پشندی بودنت ادامه بده
من همین را دوست دارم و نامش صبوری است
نه چیز دیگر
...........................


و اینجا دلتنگیم را جا خواهم گذاشت
در دقت سمیه برای همه برنامه هایی که میریخت
و برای همه ساپورتهایش
سمیه
خانم مهندس نگران نباش
...........................


و اینجا دلتنگیم را جا خواهم گذاشت
برای انگولک کردنهای فاطمه
فاطمه
عروسیت مرا جا نگذار
...........................


و اینجا دلتیگیم را جا خواهم گذاشت
در همه چیز های قشنگ دنیا
تمام چیزهای قشنگی که شما دوستان به من دادید و سنگ صبور تمام حرفهایم بودید
دوستتان خواهم داشت برای همه عاشقانه هایتان
دوستتان دارم
و سپاسگذار از او که من را با شما آشنا کرد

می دانم که میدانید که آنچه در ظاهرم بود
در دلم نبود
و حرفهایم
حرفهای تند مزاجام تنها سپری بود برای تمام مشکلاتی که داشتم
دوستتان خواهم داشت
و می دانم همچون شماهایی را نخواهم یافت

و اینجا دلتنگیم را جا خواهم گذاشت

چون شما دیگر همکارانم نیستید
بلکه دوستانم هستید
تنها دوستانی که دارم
برایم بمانید
و دوستم داشته باشید
تمنای محبتان برایم خوشحال کننده خواهد بود
...........................


و اینجا دلتیگیم را جا خواهم گذاشت
در تمامی قلبهای بزرگتان که همیشه نگرانم بودید
و همه عشقهایی که به من ورزیدید

Tuesday, August 26, 2008

انتظارانه

و صدای زنگ مرا تا ابدیت تنهایی می برد
روزی که اشک خواهیم ریخت برای یک شروع دوباره
روزی که امیدوارم صندلی بغلیم اشنا باشد
روزی که اگر بیاید

...

شادیهایمان در پس مستی عرفانمان است
هر چه ساقی بهتر
شادی هم بیشتر
دلمان عادت کرده به عرق ساقی و جام ازلی در دهانمان گوارا تر
در پس مستیمان پنهان میکنیم آنچه در دلمان است و بغضمان را روانه چاه فاضلاب می کنیم تا شادی در چشممان جاری شود
مهسا دلش مادرش را می خواهد و شقایق دهانش باز است و به معده خالیش اشاره میکند
قولمان یادم هست
من با مادرم بیایم و تو با غذاهایت
یادت هست
گفتی تا بعد از ماه روزه نبینیم همدیگر را
گفتی بیایید همدیگر را روزه بگیریم
یادت هست
دلم شکست وقتی گفتی
اما
تو آمدی
هر روز و هر روز
و من می دانستم که به خاطر من نیست
ولی با خودم کلک بازی کردم و دلم غنج رفت برای آمدنت که به خاطر من نبود
و من
دل بستم به پدر جدیدم
حتی زمانی که مرا میزند و من برایش آب می آورم
سوزش کمرم دلپذیر می آید برایم
پول تو جیبی هم نمی خواهم

...

و یک پارادوکس
من وبرادرم یا من همسرم


Tuesday, March 18, 2008

سال نو مبارک

سالی پر از عشق
آرزو های جدید
هدف های بزرگ
سلامتی
آرامش
بخشندگی
محبت
و پول
را
برای هر آنکس که لایق آن است
می خواهم
و از خدا می خواهم
که لایق همه اینها باشم

Thursday, February 14, 2008

one year

یک سال گذشت
و من به تو
به تویی که یادت نخواهد رفت آنچه را که بر من گذشت و می گذرد
به تویی که هستی

...

radio head
گوش میکنم
در دنیای دیگری
در آرامش مطلق
در یک هیجان ناب
و کاش زمان نمیگذشت
کاش می ایستاد
و من همچنان این آهنگ را گوش میکردم
و کاش
...
ولی
نه نه نمی خواهم
بگذار باشم در این آرامش ناب
آرامشی
که تو به من دادی
و برای همین می ستایمت
لبخند هدیه گرانی است
سالهاست کسی آن را به من هدیه نداده بود
سالهاست
....
باز هم
radio head
گوش میکنم
ترک هفت
و باز هم ترک هفت
و باز هم ولنتاین را مبارک میکنم
در جایی که متعلق به من نیست



Wednesday, February 14, 2007

Happy valentine's day

در سکوت تنهایی عاشقانه هایمان
فقط
فقط
یک پرستوی مهاجر است و بس
کوچ دلیل خوبی است برای اوج
و من وتو می دانیم
می گذرد
...
برمی گردیم و میخندیم
و هنوز جای پاها مانده بر زمینمان
من
تو
ما
جشن می گیریم
نزدیکی قلبمان را
در دوردست ترین نقطه عالم
پیش او
...
و او خوشحال است

Tuesday, November 28, 2006

سوگند همیشگی

قاطی بیزینس بازیهای بزرگان شدم
نا خواسته علاقه دارم به کلک های روزمره
و شبانگاه کودکیم گل می کند
خاله بازی و عروسکهایم تنها روشن کننده ندای درونیم هستند
کاش همیشه
سوگند بودم
و همیشه اریک بود و قر زدن هایش
و دلبری

Tuesday, April 18, 2006

هوای آمدن

و سراغت نیامدم باز ...

برای چندی در وجود پر عشقم رمیدم و ماندم

..

اما هوایت نگذاشت تا نیایم ...

باز هم می آیم و می نگارم آنچه باید

سر زنده ترین تاریخ عشق را برایت رقم می زنم و شب را با روز آشتی میدهم

شاید نگاهی بیندازی بر من پر از التماس ...

......

ترس از دست دادنت همچون لرزیدن کودکی است در گوشه شب

شب

شب کودکی ها

دلپذیری بودنت با خنده های اریک دلم را می لرزاند همچون لرزه پروانه دست خورده تاریخ

...

در میان باد و اسکیت سرکش

و توانستنت که ستایش بر انگیز است

...

و باز هم هوای دو نفره و نصفی

تکرار عاشقانه های زیستن دوباره

Thursday, March 16, 2006

سبز دلمان

و سبز بود رنگ دلمان
نه آبی نه قرمز
نه من
نه تو
ما و رنگ سبز
اما
"بود"
...
و اکنون
عشق پاره زندگیمان تشنه تپش دوباره ایست
شاید پنچر شده
هفته هاست سری به پنچر گیری علی آقا نزدیم
...
موهایم رفتند تا بنظرت کس دیگری باشم
کسی به همان نویی صفحه اول دفتر مشق
لاستیک فابریک
ضد پنچری
...
اما
با موهای تو چه کنیم؟
...

Wednesday, March 15, 2006

بی بی دل


آمدند آرام و دیر تر از آنچه باید

چه جوابی داری برای ذوق دل سوگند، شکلات هایش را تمنا می کند با نگاه معصومانه اش

منتظر تو نبوده بیشک

...


مستیمان از بهره انگور نبود ، می دانیم در دلمان چه شراب خانه ایست

نگاهشان برای انتخاب بی بی دل نبود، می دانم

می دانم

عشق را حکم می کردند و برده بودند هفت دست عشق را

...

خانه مان گرم شده بود با "شما " گفتنهایشان ، یادمان میدادنند آنچه باید را

گوشزد می کردند عشق ورزیدن را، مهر را ، احترام را ،...

هر چند دور

سیندرلا می شود هرشب ، اما کفشی نمی گذارد برای پیدا کردنش

...

ای کاش می ماندیم در ساعت ده و میخندیدیم به ترک دیوار و می ترسیدیم از انفجار یک نارنجک کودکانه کنار 206



Sunday, February 12, 2006

کاش کودک می ماندیم

و سکوتی شد برای با هم بودنمان
و من تنها غرق در افکارم

دلم صدایی ندارد

برای از هم پنهانی

شب روز هم فرقی ندارد

فقط دیده می شوی

شاد تر از آنچه باید

کمتر از هر چه هست

طلب های بیهوده

آرزوهای کوچک
سردی شب

و نگاهی عاشق

دلسوزی می کنی برای خودت و نمی دانی که راهت سر سبز نیست

باریک تر می شود هر چه طی می کنی این راه را

و ندانی آخرش کجاست

و صدا آرام تر

کاش نبود این همه

...

کاش کودک می ماندیم


Tuesday, December 20, 2005

گوشه تنها

آرام تر از یک گوشه تنها
سخت و دلباز
به دلبازی اسکروچ
و شاید شب
نگاهی بر من
بر من سر مست از آرامش بیندازد
بنشین و گوش کن
...
می آید آنچه باید
دست من وتو نیست
نوشته اند
من وتو بازیش می کنیم فقط
فروش بلیطش از تئاترهای پرستویی هم بیشتر است
منتظر نمان برای چشمهای نبمه باز غم
خیره شو به نگاه خیره اش
...
...
آذارش می دهند بیخبران از وجودش
کاش می فهمیدند فرشته درونش را
...
...
سر مست از غزل و شعر نو
به سویت می نگرم
و تمنای نگاه دارم

Thursday, November 17, 2005

آرام تر از یک شکوه عاشقانه

تبی نمانده تا برایت نکرده باشم اما
مردن هم نمی خواهم
..
شکرت
چه کوتاه اجابت می کنی در دلم را
ناز شصت می خواهد این اجابتت
من اما ناتوان
جز دوست داشتنت چه دارم تا پیش کش کنم
...
موفق باشی ای معلم دلتنگی
قسمت کن دلتنگیت را با شادیشان
...
آرامشم را با هیچ پاداشی عوض نخواهم کرد
من اینجا آرامم
آرام تر از یک شکوه عاشقانه
...
تو با منی نزدیکتر از پتوی نرمینه
نزدیکتر از ساعت رومانسون
نزدیکتر از نگاه عاشقانه ات
و من با تو ام
نزدیکتر از ساعت رومانسون
نزدیکتز از پتوی نرمینه
من وتو
با همیم
قشنگترین واژه سبز دنیای کودکانه مان




Wednesday, November 02, 2005

نقرآبی عشق

نقرآبی ترین عشق را نثارت می کنم
دوستش داری
می دانم
خوب می دانم
خسته ای
از تکیه بودن
کودکیت کم میشود
به دنبال کدام پچ پچ عاشقانه آمده ای در این بیکران خالی
خالی دل من
...
سرد می شود گاهی
نه به سردی دل او
رنج برده می دانم
رنج می برد می دانم
سر آغازش با من نبود
پایانش هم
پریشانش نکن
مدهوشش کن
غرقش کن در دنیای لذت
بگذار دمی نفس برآرد
بگذار باشد
باشد برای خودش
و نه من
و نه بهانه ای دیگر
مستم می کند صدای مهربانش
"هوا سرد شده صبحها یک چیزی تنت کن
اما چرا این همه کوتاه
...
خوابگردی تنها نمی خواهم
مرد بیداریم باش در دورترین نقطه وحشت
و بگذار بدانند
می شود به یک معصوم تشنه محبت
تکیه کرد
...
کودکیم دورترها گم شده
در پیش نمی گردم
مال من نیست دیگر
ترانه دیگریست برای شمارش گلبرگهای لذت
...
سپاسش را لایق نیستم
بزرگتر از آن است که توان پرستیدنش باشد
من اما یک ذره
...



Sunday, October 23, 2005

اشک به جای آب دهان

به جای آب دهانم
اشک جاری می شود
خالی می شود از درونم آنچه باید
توانت نیست برای کاری
تلاش نکن
یک حس قدیمی
یک خاطره قدیمی
خیلی هم سخت نیست
...
من اینجا یک نشانه هستم
از عشق
نفرت
محبت
کینه
غرور
نگرش جدید
...
اما نه
کیلومترها مانده تا راه همیشگی
خاکی و آسفالت
چه فرقی دارد
شب و روزمان یکیست
نه اینجا و نه در هیچ نا کجا آباد دیگری
سفردلم طلب کرده
به دیار یقین
به شهر عشق
به خیابان صفا
...
خانه آرامش
ندانی کجاست این ناکجا آباد
من هم
هوا اندک اندک سرد می شود
خاطراتم اما نه
...


Wednesday, October 12, 2005

نمي داني

رنگ
رنگ قرمز
خون
بيا تا نگاهي کنيم کلاغ سياه را
اينجا نيست
توانت نيست براي يافتن و ديدن
من هم
...
دستانمان روز به روز قوي تر مي شود
براي آغوش آيا؟
نمي دانم
...
شب آراميم همچو تخم مرغي زير يک مرغ
و شبنمي روي يک گل
و برگي بدون باد
...
آرامشم به هم مي خورد
حتي با نام بردن از اسمشان
هر وقت درگيرم
حساس ترم
هر وزش ملايمي طوفان مي کند اين دل بي تار را
...
تو مي داني؟
آخ
نه
نه
نمي داني
مگر مي شود دانست و آزرد
نه نمي داني
...
مي داني؟
...
شب رنگ باد دارد
حتي نمي داني رنگ باد چيست؟
من هم
...
ما ي ما کوچک است
راه مانده تا بزرگ شود
پخته شود
...
دلم تنگ است
دلم تنگ است
کجايي اي تنهاترين تنهايان
کجايي؟
...

Tuesday, October 11, 2005

در دور

در دور سبدي هست پر از لرزش
لرزش از يک نگاه خشم آلوده
از يک کلام قهر آلوده
از يک
...
و من اينجا منتظر يک لرزش
از يک شوق ديدن
از يک شنيدن دلم برايت تنگ شده
از يک نگاه بي اخم
از يک صداي کودکانه پنجاه ساله
...
عادت دارم به آنچه بايد و آنچه هست
در پيشانيم با خط خوش لرزاني نوشته اند آنچه بايد
تو نمي بيني خيره نگاه نکن
...
شادم از داشتن و نداشتن
قسمتي از آنچه بايد است
...
در دور نگاهي است که مي دانم مرا مي جويد
اما نه
راه را گم کرده است
ستاره
نشانش بده
نشانش بده
...

Monday, October 10, 2005

کنج بدون دود

صدايي نمي ياد
در خانه اش بسته است
اما پنجره باز براي چيست
دو نگاه در تنهايي به من است
درنگي نيست
وقت بسيار است
من وتو وچند گوشه خالي
يکي را از آن من کن در ديگري قلياني چاق کن
دود را ستايش کن و به آسمان نگاه کن تا دريابي افتابيش را
شايد هم
نبيني آنچه بايد
نگاه مي خواهي؟
من ندارم
اما
دو کوچه بالاتر نگاهاي ارزان مي فروشند
اما همه برچسب چشم براه دارند
آه
مردن از خوشي در يک گوشه دودي
مردن از عشق و حسادت
واژه کم نمي ياورم تا بداني خود واژه را تعريف کردم
واژه يعني يک کنج بدون دود
يک نگاه
يک خستگي
بوي تند عرق
بوي کباب
آخ
دريا
کنج من کجاست گوشه بي دودم
فکرم را روزه دار مي کنم
نيازي به فشار آوردن به معده فلک زده نيست
فکرم روزه است
نه يک ماه
براي هميشه و خالي از کنج
کنج بدون دود

Wednesday, September 28, 2005

محمود يا جيگولي

چه فرقي داره
محمود يا جيگولي
مهم اينه که مال ماست
...
اشکال نداره اگه ۵ تا دنده نداره
اشکال نداره اگه کولر نداره
اشکال نداره اگه ۱۰۰ تا بالاتر نمي ره
اشکال نداره اگه
...
مهم اينکه مال ماست
من وتو
جون کرديم براش
دعوا کرديم
خون دل خورديم
مهم اينه که
با هاش قراره خيلي جاها بريم اون دور دورها جايي که هيچ بني عهدي نرفته
جايي که خدا فقط براي من وتو ساختتش
من وتو
...
جايي که راحتيم
جايي که نفس همديگرو مي کشيم
...
جايي که صداي بال زدن پروانه ها رو هم مي شنويم
جايي که ورد زبونمون اجيجمه
جايي که
...
دوستش داريم
چه محمود باشه
چه جيگولي
دوستش داريم
...