Wednesday, April 28, 2010
Saturday, April 24, 2010
رهایی
رها شده ام
رها در یک سیال بی انتها
رها شده ام
در سرسرای یک بی پایان آبی
رها شده ام
رها در تاریک منیت وجودم
در تمامی خودخواهی های تاریکم
در تمامی حسادت های بی خردم
در تمامی لجاجتهای مستانه ام
در تمامی پر حرفی ها
در تمامی زیاده خواهی ها
رها شده ام
آخ که نه گم شده ام
گم شده ام در همه این رهایی ها
و
من ماندم و من و من
و باز هم همان منیت
رها در یک سیال بی انتها
رها شده ام
در سرسرای یک بی پایان آبی
رها شده ام
رها در تاریک منیت وجودم
در تمامی خودخواهی های تاریکم
در تمامی حسادت های بی خردم
در تمامی لجاجتهای مستانه ام
در تمامی پر حرفی ها
در تمامی زیاده خواهی ها
رها شده ام
آخ که نه گم شده ام
گم شده ام در همه این رهایی ها
و
من ماندم و من و من
و باز هم همان منیت
Sunday, April 18, 2010
ای کاش می شد باز هم مست میشدم
مستانه ام می شود در این روزهای خیس
حرفم را فقط تو می فهمیدی و بس
یادت هست چقدر قشنگ می خواندی اراجیف مرا
و من از خواندنت مست میشدم
ای کاش می شد باز هم مست میشدم
...
در تمامی لحظه های سکوت به دنبال نو شدن می گشتم
و را هش را در پس خرید احمقانه
نو شدن اجسام ماده
و سبزی برگ و تندی رنگ آتش
و شب
سیاهی که همه را پاک می کند
و سیاهی
رو شنگر تاریکی من
وای که چه تاریکم من
نکند مرده ام
خنده هایم آرامش قبل از طوفان است
و گاهی مرگ
که تاریکتر است از من
مرا صدا می زند
در کنارش روشنتر خواهم بود
...
طفلکی مادرم
فکر می کند خوشحالم
و هستم
تمرین می کنم خوشحالی را
و قلبم که هی فشرده می شود
یادم می آورد که هنوز زنده ام
دلم برای بابایی تنگ شده است
امام زاده طاهر خونم کم شده است
و من خسته تر از آنم که تا آن دور دستها بروم
...
و خدا را شکر میکنم
به خاطر همه چیزهایی که دارم
و همه چیزهایی که ندارم و آرزویش را دارم
و همه چیزهایی که ندارم و آرزویش را هم ندارم
و همه حس قشنگی که گاه گاهی دارم
و همه حس نبودنی که گاه گاهی ندارم
و فقط تو می دانی چه میگویم
بخوان که قشنگ می خوانی
هنوز صدای خواندنت در گوشم هست
برایم بخوان و با قاصدک رو شانه ات روانه اش کن برایم
بگذار تا مست شوم
حرفم را فقط تو می فهمیدی و بس
یادت هست چقدر قشنگ می خواندی اراجیف مرا
و من از خواندنت مست میشدم
ای کاش می شد باز هم مست میشدم
...
در تمامی لحظه های سکوت به دنبال نو شدن می گشتم
و را هش را در پس خرید احمقانه
نو شدن اجسام ماده
و سبزی برگ و تندی رنگ آتش
و شب
سیاهی که همه را پاک می کند
و سیاهی
رو شنگر تاریکی من
وای که چه تاریکم من
نکند مرده ام
خنده هایم آرامش قبل از طوفان است
و گاهی مرگ
که تاریکتر است از من
مرا صدا می زند
در کنارش روشنتر خواهم بود
...
طفلکی مادرم
فکر می کند خوشحالم
و هستم
تمرین می کنم خوشحالی را
و قلبم که هی فشرده می شود
یادم می آورد که هنوز زنده ام
دلم برای بابایی تنگ شده است
امام زاده طاهر خونم کم شده است
و من خسته تر از آنم که تا آن دور دستها بروم
...
و خدا را شکر میکنم
به خاطر همه چیزهایی که دارم
و همه چیزهایی که ندارم و آرزویش را دارم
و همه چیزهایی که ندارم و آرزویش را هم ندارم
و همه حس قشنگی که گاه گاهی دارم
و همه حس نبودنی که گاه گاهی ندارم
و فقط تو می دانی چه میگویم
بخوان که قشنگ می خوانی
هنوز صدای خواندنت در گوشم هست
برایم بخوان و با قاصدک رو شانه ات روانه اش کن برایم
بگذار تا مست شوم
Tuesday, April 13, 2010
نگاه آشنا
روزگارم در تب و تاب خاطراتم میگذرد
نگاه آشنایی که تلنگور زنان آمده است
هی تکانم میدهد
هی تازه میشود برایم
و من در میان ابر تردید به دنبال یک قطره آب میگردم و می گردم و می نالم
و می نالم و صدایم را کسی نمی شنود
می دانم سرنوشت همیشه تکرار می شود
می دانم
که باز هم
...
آخ که چه بی تابم
و چقدر دلم
radio head می خواهد
ترک 7 از آلبوم
In rainbow
را زمزمه کنم
...
سکوت می کند و مرا در هزاران سوال قوطه ور
تشنه تر می شوم
نگاه آشنایی که تلنگور زنان آمده است
هی تکانم میدهد
هی تازه میشود برایم
و من در میان ابر تردید به دنبال یک قطره آب میگردم و می گردم و می نالم
و می نالم و صدایم را کسی نمی شنود
می دانم سرنوشت همیشه تکرار می شود
می دانم
که باز هم
...
آخ که چه بی تابم
و چقدر دلم
radio head می خواهد
ترک 7 از آلبوم
In rainbow
را زمزمه کنم
...
سکوت می کند و مرا در هزاران سوال قوطه ور
تشنه تر می شوم
Subscribe to:
Posts (Atom)